بازم بزن بارون

آخ که چه حالی میده روسری سرت نباشه ،یه تیشرت بلند وگشاد و یه شلوار جین پوشیده باشی و یه جفت کفش رو باز تابستونه ،بعد بری زیر این بارون هی چرخ بزنی و هی صدای شلپ و شولوپ بیشتر بشه و صورتت خیس ،تنت خیس ،دلت خنک بشه و نفهمی چند دور چرخیدی و با مخ بخوری زمین و بعد از اون همه گریه ی زیرآبی یهو خنده ات بگیره و باصدای بلند هر چی تو دلت مونده رو خالی کنی ،آی حال میده...


نمی دونم دچار بحران میانسالی دارم می شم یا این مرگ اخیر ترسوندم ؟بهر حال یه جورایی ترس ورم داشته،راسیاتش خیلی خوشحال نیستم،دلم برای آشپزخونه ام تنگ شده اما رمق ندارم ،  طعم خنده  رو خیلی وقته که درست حسابی نچشیدم ،قبلنا اینجوری که می شدم می رفتم سراغ رازی اما اونم تک و تنهایی با یه عالم فکر که تو کله ام میچرخه چه فایده ای داره؟یه وقتایی احساس می کنم همه ی دور و بریام هم مثه منن ،به خودم می گم این مردم  چشونه دیگه ؟این جوونایی که باید ترکای دیوار از خندشون دو برابر می شد!اونا هم دارن میانسال میشن؟یا پریودشون عقب جلو شده؟سیگار رو هم که مثلا ترک کردیم به جای مقابله با افسردگی بد رقمه گرفتارش شدیم.آقا تو رو خدا یکی یه راه درمون درست و حسابی بده ما چمون شده؟به قول وروجک از آفریقایی ها که گشنه تر نیستیم ولی اونا تا یه صدای دامب و دومب میاد میزنن تو کار به هوا پریدن و ما همش در حال چس ناله (خودم رو عرض کردم خدمتتون)............ای تو روحت روزگار


 

میگم تو این هیر و ویر این نوشته خیلی جالب بودحتمابخونیدش تا هی به من انگ نزنین که به همه چی بی ناموسی نیگا می کنم .اینم لینکش نشد اونجوری بذارم اینجوری میذارمش...............http://www.tabnak.com/nbody.php?id=61537

بعدشم یکی بگه برای خوش حال تر شدن چی کار باید کرد ؟یادش بخیر وروجک که بچه بود حداقل به بازیش با پی پیش خندمون می گرفت .

سطلم الان پره کیسه زباله هم ندارم فعلا آشغال نداریم.



جراحت


یه بخش عمده ای که امسال توفیق پیدا کردیم و داریم به راه راست هدایت میشیم رو میذاریم بر عهده ی ،حال و روز خراب خودمون و اون آنتن بیچاره که معلوم نیس کجاش چه مشکلی داره که یه در میون هاتبرد هس عرب نیس ؛عرب هس شبکه های خودمون نیس،خلاصه آبشون با هم جور در نمیادو دست به دست هم می خوان ما رو به سوی خدا هل بدن ای قربونت برم اوس کریم...

نمیدونم آیا شما هم قسمتتون شده این سریال ها رو ببینید یا نه ولی ما یکیشو دیدیم و تا همین جا کلی مسئلتن برامون پیش اومده ،دیشب نشون داد که دختر این برادر از پسر اون برادر بارداره ،ما که گفتیم به خوشی اما یهویی متوجه شدیم ای بابا خیلی گیر بازاره واسه چی؟عرض می کنم خدمتتون ...

توی یه همیچین خونواده ای که همه چیش کدخدامنشانه حل میشه و بازار ریش سفیداشون از جمله اون مادر بزرگ دانای کل گرمه ،یهو دو نفر 4 سال محرم زن و شوهری میشن بی حساب و کتاب و حتی یه دست نوشته ی خانوادگی و یه عاقد و دور از چشم شاهدان ..بابا این همه فیلم هندی دیدین هنوز یاد نگرفتین دروغ رو یه جوری بگین که باور کردنی باشه؟این خونواده های متمدن خداشناس پایبند اصول روشنفکر کجا زندگی میکنن آخه ؟اینجایی که ما توشیم با اونجایی که اونا نشون میدن زمین تا آسمون توفیر داره ،این معجون رو به خورد هر کی بدی بالا میاره به حضرت عباس...

کم نیستندخترایی که تو عقد، اونم عقد رسمی مکتوب، بکارتشون رو از دست میدن و نیمیتونن ثابت کنن.

کم نیستن دخترایی که تو عقد حامله میشن تازه نه تو خونواده های اینچنینی ولی مجبور میشن سقطش کنن.

اما این نوبر بود،من ندیدم و نشنیدم که کسی بتونه اینجوری خلایق رو دور بزنه!آخه اینقدر دروغ به خوردمون رفته که داریم بالا میاریم و دم نمیزنیم.اینا مثلا اومدن ابروشو درست کنن دارن چشممونو کور می کنن.


پ.ن .خدایا من نمیخوام پست بی ناموسی بذارم ولی خوب میبینی که همه ی عوامل دست به دست هم دادن تا ما دوباره دکمون رو راه اندازی کنیم.

پ.ن.گوشیم خرابه،همش شارژ خالی میکنه ،یه وقتایی هم هنگ میکنه،باطریشو عوض کردم ولی هنوز همون جوریه یکی بهم بگه چه مرگشه؟

پ.ن.یه سطل آشغال دیدم ماه و تازه احتیاج به استفاده از دست و پا هم نبود میگفت دیجیتالیه خیلی با حال بود اما سطل خودم یه چیز دیگه است عمرا عوضش کنم.

پ.ن.گشنمه خیلی زیاد میرم یه خاکی به سرم کنم.

تو سطلم هم بد قولی رو میندازم چون وروجکم رو خیلی اذیت کرد ،من که بدقولی نکردم یکی دیگه بوده به خدا من بسیار به وفای به عهد متعهدم.


دارم عادت می کنم به خیلی چیزا

سلام دوستای گلم

منو ببخشید که حس جواب دادن دونه به دونه ی کامنتاتونو نداشتم .مرسی که همراهم بودین و ممنون که باهام تماس گرفتین .هیچوقت لطف و محبتتون رو فراموش نمیکنم.

از قدیم میگن خاک سرده ولی حتی اگه این یه تلقین بزرگ باشه ،خیلی خوبه...

تابستون هم به سرعت برق و باد با اون همه گرما داره رد میشه و میره ،محض امتحان خودم از بابت طاقت و این حرفا روز اول ماه رمضون رو روزه گرفتم ،ای بدک نبود ولی دیدم به روز دوم و سوم برسه دیگه من شرمنده ی خیلی از اعضا و جوارحم میشم واسه همین از خدا عذر خواستم و فرداش نهار را رأس ساعت همیشگی نوش جان نمودم.کاری به روزه ندارم ،منظورم از گفتن این حرف این بود که خداییش یه نموره امتحان خودداری برای هر چیزی بد نیست ها!اونوقتی که عصبانی میشیم شیر فلکه رو باز می کنیم بدون نیگا کردن به اینکه بابا آخه این چه عواقبی داره؟!اونوقتی که از کسی کینه به دل می گیریم ،دیگه هیچ کی جلودارمون نیست و نمی بخشیم و خیلی هم ادعای شخصیت و غرورمون می شه،اونوقتی که می ریم تو خودمون و از همه جا و همه کس می بریم اونقدر توی این غار می مونیم که یه وقتایی دیگه برای بیرون اومدن ازش خیلی دیر می شه...

آقا تا یکی میمیره و یه بلایی سر یکی میاد همه رقیق میشن و احساساتی مثه همین الان خودم(من همیشه احساساتی و اشکم دم مشکمه هستم)ولی تا یه چند روز میگذره فکر می کنیم تا آخر این دنیا قراره باشیم و باز روز از نو و روزی از نو...

اول به خودم می گم ونوس آدم باش

دوم هم به خودم میگم قدر چیزایی رو که داری بدون !تا از دستشون ندادی قدرشونو بدون!

سوم اینکه خوشحالم هنوز میتونم بخندم

چهارم هم زندگی سیبی است گاز می باید زد با پوست

تو سطلم اشک و آه و زاری رو میندازم.


احساس سوختن به تماشا نمیشود...

یه روز از همین روزای معمولی سوار ماشینش شدم یه پراید مشکی که کلی بهش رسیده بود.اون روز حال و هوام مثه همین حالا خوش نبود ،واصلا توی باغ نبودم تنها آهنگی که پخش میشد رو حس می کردم ؛چون نمک به زخمم می پاشید ،اشکام سرازیر بود و نفهمیدم کی به نزدیکیای خونمون رسیدیم،گفتم آقا این آهنگو کی خونده؟گفت اسم خواننده اش همایونه،گفتم ببخشید من نمیتونم راه برم کمرم ناراحته میشه منو تا دم در خونه برسونید ،گفت باشه اما کرایه اش پونصد میشه !گفتم باشه خیالی نیست و منو رسوند در خونه ،وقتی پیاده شدم پونصدی رو گرفت و بعد دست کرد از پخش ماشین اون سی دی رو در آورد و دادش به من و گفت خانوم فکر کنم شما به این آهنگ بیشتر احتیاج دارین تا اومدم تعارف کنم یه آبجی بست به ناف دل ما و یهویی گفت آبجی ما تو کار ماهواره هم هستیم ،اگه یه وقت کاری چیزی داشتین این شماره ی منه ،ومنم شماره رو گرفتم ،گفت یه تک بزن آبجی آخه ما به هر شماره ای که نشناسیم جواب نمیدیم و منم یه تک زدم.به همسر گفتم ماجرا رو و اونم بعد از یکی دو ماه بهش زنگ زد و اونم اومد ،به همسر گفته بود که زن داره و کلی به قول خودش جنگولک بازی در آورده بود و خودشو توی دل ما جا کرد.دفعه ی بعد که اومد با همسرش بود.و ما شدیم آبجی هر دوتاشون...همسر جان نبود و این آق داداش اگه کاری چیزی بود توی سه سوت انجام می داد .کلی با مرام بود اما یه نموره عصبی و بد قلق ،یه وقتایی نمیشد هیچ رقمه باهاش کنار اومد ،اما آی مهربون بود ،آی مهربون بود ،آی مهربون بود خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

قبل از اومدنم به تهران شنیدم میخواسته بره عروسی ،نمیدونم، نمیخوام بدونم که چی میشه که یهو آتش میگیره،70%سوختگی درجه 2 و 3 ...

اولش خوب بود اما دیروز عصر همسر زنگ زد که پاشو بیا که وای خدا!

هراسون به خانومش زنگ زدم ودیدم داره جیغ میزنه مگه تو آبجیش نیستی پاشو بیا سر جنازه ی داداشت..

الان ساعت 3/5 صبحه و من داغونم، کاش هیچ وقت فردا نشه اما فردا میاد مثه همه ی روزای دیگه و از هیچ کی نمیپرسه که خرت به چند...

بچه ها منو ببخشید فکر می کردم اگه از تهران بیام پستم خیلی خاص میشه ،خاص شد اما نه اونجور که من می خواستم.

براش دعا کنید ،برای مرد 28 ساله ای که خیلی از زندگی طلب داشت و هیچ وقت به مطالباتش نرسید.

من دوباره بر می گردم تهران ،حال و روزم هم خیلی خرابه ،دسترسی هم به نت ندارم .اوونایی که شمارمو دارن لطفا تنهام نذارن.

قدر همدیگه رو بدونید ،دنیا امون نمیده ،خیلی نا مرده




دارم میام به تهرون

تهرونیای محترم دارم میام ولایتتون ،از شنبه به بعد هر کی پایست ،بیاد بگه تا یه قرار درست بذاریم.مخلص بر و بچ با مرام!

ونوس بانو

پرنده بمان ونوسی

دارم بالا میارم از دست این همه آدمی که والدن و ریدن به تمام دلخوشیهای کوچیک و بزرگم.تا کون منو پاره نکنن دست بردار نیستن خوب!بابا من یه زمانی یه گهی خوردم و عاشق شدم و از هیچ کدومتونم کمک نخواستم الان هم دارم خودم با هر بالا و پایینی که هست زندگیمو می چرخونم،نمیخوام برام از خودم مهربون تر بشین،نمیخوام دستمو بگیرین و بعد بزنین توی سرم که دیدی بالاخره جای سفت شاشیدی،نمیخوام به فکر آینده ی نیومده ی من بشین ،بابا مسلمونا من میخوام زندگی کنم ،نمیخوام همش دق  بخورم که کی چی داره کی نداره،ولم کنید ،مردم به خدا

ماه عسل تمام می شود...

همسر جان فردا تشریف میبرن و ما دوباره به عادات قبلی بر می گردیم.کلی آدما ازم شاکین به خدا شرمنده ی روی همتون ...

آقا ما در پی قول و قراری که داده بودیم ،سر و صدا ایجاد کردیم بسیار زیاد ولی نه از اون نوع،از نوع دف نوازی اونم گروهیش که جای همگی خالی بسیار زیاد حال داد ،یه اجرا داشتیم کلی خوش بهمون گذشت.

پایتخت نشین های محترم داریم می آییم که با شما در خوردن هوای گرم و دود و چشیدن طعم ترافیک شریک شویم ،شاید آخر هفته .

دلم برای خودم تنگ شده ،انگار نیستش ،گمش کردم،خبری ازش نیست ،یه وقتایی فکر می کنم یه آدم دیگه ای هستم.خوب تغییرات خوب داشتم اما انگار کافی نیست.باید بیشتر روی چیزایی که میخوام بهش برسم کار کنم.

این بانک ها انگار مسابقه گذاشتن برای پرداخت یارانه،جالبه نه؟از وقتی خصوصی شدن یه جور دیگه دارن خلایق رو می گ ا ی ن د و کسی هم نیست که سر از کارشون در بیاره.

بر حسب تصادف ،گذارمان به یه طلا فروشی افتاد ،با خودم فکر کردم چقدر دنیای اقتصادی آدمها با هم میتونه متفاوت باشه و آیا میشه گفت خوش به حالشون؟

پ.ن.من دلم مسافرت می خواد ،پوسیدممممممم از بس در و دیوار دیدم.

پ.ن. یه سوزن به خودت بزن یه جوالدوز به مردم

پ.ن. اصل بد نیکو نگردد زانکه بنیادش بد است.

سطل آشغالم اگه جا داشت خودم میرفتم توش ،ولی انگار هنوز اونقدر کوچیک نشدم .

شب شب عشق و شوره...

هر کی بلاگفا رو آزاد کرد ،دمش گرم ما که توی کف بودیم خدا شاهده...

آقا یکی به من بی سواد بگه چه جوری عکس از گوگل بیارم اینجا بذارم؟آخه جدیدا یه شکلی شده که نمیشه ،یعنی من بلد نیستم.

بعدشم وروجک جیگر ونوس ،هم نمونه قبول شد، هم تیز هوشان و من الان دارم با دمم گردو می شکنم .

الان آقای همسر و بنده ماه عسل هشتاد سالگی رو بدون حضور وروجک می گذرانیم و جای شما خالی،فقط یه مشکل اساسی داریم اونم اینه که صدا از پایین به بالا بهتر میره یا از بالا به پایین بهتر میاد؟؟ پیرو جنگ روانی که در دو پست قبل ما رو به شدت اذیت کرده بود، الان داریم پاتک می زنیم ،ولی انگار سن که رسید به پنجا ،فشار میاد به چن جا

 آقای همسر داره داد میزنه می گه،دیوانه این چه پستیه که داری میذاری و منم دارم بهش میگم بیشین بینیم باباو شما چه میگویید در دل خدا میدونه، اما مدیونید اگه بهم نگید تو دلتون چی گذشت.

پ.ن. داداشم میگفت کار با کامپیوتر رو یاد بگیرم و من هی پشت گوش مینداختم ،الان با تمام وجود می گم ای دل غافل ...

پ.ن.خدا همه ی وروجکا رو از ۱ تا ۹۰ سال برای ننه هاشون نیگه داره.

پ.ن. دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند

و در آخر همه ی خستگیهای این مدتمو میندازم تو سطلم و بزن بریم که عشقه

روح

ب ل ا گ ف ا ی معظم تو به روح اعتقاد داری؟چه می کنه این مضاعف به خدا؟!میگن تو جهنم یه دقیقه چند سال نوریه،والا اینطور که معلومه ما همگی در جهنم اسکان داریم ،چون از دقایقی که قرار بود ما صبر بنماییم ،الان روز ها و ساعت ها میگذره و هیچ کی هم نیس به ما سر در گریبان های بی بلاگفا بگه خرت به چند؟تا نرسیدیم به اونجایی که همین پست رو هم ازمون بگیرن بیاید یه کاری بکنیم.آی جیگر گوشه های ونوسی کجایین که دلم واستون یه ریزه شده ...

امیر حسین خان بهداد ،جان مولا یه پیشنهادی در جهت هجرت به یه جا بلاگ دیگه بده و ما رو از نگرانی و بلاتکلیفی در  بیار .

میگم انتظار از گ ا ی ی ...ده شدن هم بدتره ،اون حداقل یه حالی داره، این حال نداره ،حالتم میگیره ...

وروجکم الان در تبریز داره حالشو میبره.

همسر جان امشب تشریف می آورند.

ساعت 9 که شد آشغال رو میذارم دم در ،فعلا بای تا های